آدمی
بود که پیش می رفت با اینکه دستی از دور به دور می بردش و آدمی بود که تیغ
کلمات گردنش را میبرید، خم میشد سرش را که ساعت ها توپ شده بود و خاکِ
خنده گرفته بود می گذاشت روی تنش، پیش می رفت، آدمی بود که نمی گذاشت ماهی
که جزیی از اوست کرم را که در آب آویزان بود به آغوش بکشد و بوسه بزند...
آدمی بود که نمی دانست آن دست به دور می بردش یا از دور برش می گرداند و می
خواست فکر کند که ماهی ها مدام برای سرش لالایی می خواند
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 0:39 توسط پروانه
|
... و چون از احوال عاشقان نویسم خود نشاید و چون احوال عاقلان نویسم هم نشاید و هر چه نویسم هم نشاید
و اگر هیچ ننویسم هم نشاید.
اگر گویم هم نشاید
و چون خاموش گردم هم نشاید
و اگر این واگویم هم نشاید
و اگر وانگویم هم نشاید
و اگر خاموش شوم هم نشاید.
عین القضات، نامۀ هشتاد و پنج
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 1:23 توسط پروانه
|
حکم به چشم شده بود ، به حدقه .... قصد به قلم بود که بی جوهر رفته بود به زیارت کاغذِ بی رو .
مغز محیط منفردی ست که دست بر سرم می کشد که یعنی : "سلام صبح، که از لب هایت می ریزد، بخند... شال به چین گردن بپیچ... برو ....بخند "
لطیف شده بودم و لطفی نبود، مست کز بر کناره کرده بودم و انگشت اشاره در دهان، می مکیدم به عجب ، به چرا.... به نبض که می تپید و من از من تجزیه می شد، به اعصاب که میرفت در اضطراب تشنج کند . به من که بی من خوشیِ مستانه دارد.
در من مستی ست که دست به حدقه برد و نگاه از قاب بیرون کشد پرت کند به کوچه، به راه. انگار که نبوده ام و جای تو که چشم بسته ای ندیده ام و زجر زیر زبانم به چشم سرایت نکرده است.
سنگ است که در قلب گر گرفته .....می دانی ؛ میروم که گریه نرسد به این من مستعد.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 15:8 توسط پروانه
|
برای 21 فروردین و برادرم "سعید"، بی کلامِ سالها
اشاره به شب نیست، به رفتن ، اشاره به روز است و بازی نور.اشاره به دست است که مایل است به دست.
یک روز از خواب بیدار می شوی میبینی هیچ کس خانه نیست، می چسبی به کف و بر سطح سرد جیغ می کشی، دیگر فریادت از گلوی بچه ی همسایه وقت بهانه گرفتن بیرون نمی زند ، هی جیغ و هی خودت را می کشی به سطح، به لایه ... و تمام نام های آشنای فراموش شده را به یاد می آوری و تکرار نامشان از دیوار های خانه به سرت خراب می شوند به کرات.
باور نمی کردیم که تبارمان یا به جنون میزند یا به فراموشی، نخواستیم طاعون را باور کنیم....
حالا من اینجا تنها، تو آنجا.... با قلبمان زد و خورد می کنیم... .جهان به میل ما دهن کج کرده بود و می گذشت ما به کف افتاده بودیم و کلمات از چشمانمان سر می رفتند
من شادی می خواهم برای تو، خنده... و دستت که بر زخم عمود است اشاره ای از نور دارد اشاره ای از آرامش....
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 15:20 توسط پروانه
|
خدا از روزهای رفته نگذرد، می روند برای آدم گریه می آوردند.
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 12:56 توسط پروانه
|
5
آدم هایی همیشه می آیند، آدم هایی همیشه می روند، آدمهای همیشه همیشه اند
چشم هایتان را از کوچه آب و جارو کنید ، جنازه آورده ام، از حرف هایتان
خون به چهره اش دویده اما تنها یادش داده اند به دامنش که دشت خواهد شد
گریه کند .
+
نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 23:25 توسط پروانه
|
صبر به مرگ -
از قاب قصه بیرون می زند - مولف در متن حل نمی شود آقا... "فرار می کند به
حاشیه ، در هر آنچه که اطراف است و خود نیست، هر آنچه فقط در حاشیه می روید
، رویش در حاشیه ...
نقطه به تمام - سه نقطه به ناتمام
دلش به یک
سو خیره اش کرده است ، چین به چشم می آورد که یعنی بفهمم باید می مرده
شاعر زوایای بدکنج ، دلسپرده به پیچ های تند و تیز "*
از طی فاصله بر می گردد و بر خطوط دستش تکیه زده. موهایش شب طولانی ست که از ماه آویزان شده تا راه.
آن سوی این همه جا چیزی باید باشد مگر نه؟ پسِ پرده ی فعل مضارع- چرا ساکتی رفیق؟ مگر نگفته بودی چراغ؟ چرا ساکتی؟
باید به برف خیره شویم ، زمستان را از بر کنیم و برای تمام شکوفه های گل یخ اسم بگذاریم.
*نیکیتاک
+
نوشته شده در شنبه پنجم فروردین 1391ساعت 21:57 توسط پروانه
|